تبليغاتX
اراجیف

اراجیف

ای روزگار! تو را زندگی خواهم کرد..!

نا گفته های مرگ

نا گفته های مرگ!

سلامی همچو  عظمت مرگ!

ناگفته ترین حرف زندگی ، مرگ است! حتما به مرگ ایمان دارین؟ و میدونین که راه فراری نداره!؟ اما هرچه قدر هم به فکر مرگ نباشین و یا دوست نداشته باشین که بهش فکر کنین ؛ اینو بدونین که قبل از شما کسایی هم بودن که به مرگ فکر نمیکردن و از مردن خوششون نمیومد! و اینم بدونین که : مرگ، تنها چک زندگی هست که هیچ کس میلی به پاس شدن آن ندارد..!

مرگ؛کشنده ترین بخش زندگی است! و حتی به نظر بعضیا عذاب آورترین بخش زندگی هم هست..! اما نظر شخصی من اینه که : مرگ تنها پیروز میدان زندگی است،! پس سعی نکنیم با مرگ ، جنگ کنیم!

ممکنه مرگ چیز دیگه ای هم باشه جز قانون طبیت! یعنی ممکنه اکتسابی ه باشه یا... و به همین جهت من فکر میکنم که شاید: این سرنوشت هست که مرگ را سر راه زندگی قرار میدهد..!

حالا شما اگه فکر کنین که میتونین از دست مرگ خلاص بشین خبال باطلی هست و اگه خیال میکنین میتونین از دست مرگ پنهان بشین اونم باز خیالاته..!. چون :زندگی نمیتواند چیزی را از مرگ پنهان کند ، چه برسد به من و شما.!

مرگ تو هر فصلی واسه خودش جذابیتی داره!! حالا از خودتون میپرسین این دیگه یعنی چی!؟ خوب بابا جون همینطور که هر شخصی که تو هر فصل از سال و توی یکی از ماههای اون فصل بدنیا میاد واسه خودش خصوصیاتی داره.(طالع بینی) مرگم مثل اونه! مییگین چطور؟ خوب الان با نظر یکی از دوستام بهتون ثابت میکنم چطور..! یکی از دوستام میگفت:

 مرگ در بهار واسه این خوبه که خودش رو قبر آدم گل میکارد..! مرگ تو تابستون واسه این خوبه که خودت ثمره و میوه زندگی تو میتونی ببینی و برداشت کنی..! تو پائیز واسه این خوبه که میبینی درختان هم واسه خاطر مردن تو خودشونو میکشن..! تو زمستونم واس این خوبه که تو قبر هیچوقت احساس سیاه بختی نمی کنی چون همه جا سفیده و روی سیاهی کم شده..!

و در آخر اینو بدونین که :

آخر زندگی مرگ است و اول مرگ، زندگی!!

 

پس بیایید بدانیم و اگر ندانستیم بپرسیم و مانند بعضیها نباشیم که نمی دانند برای چه زنده اند و بعضیها نمی دانند برای چه میمیرند..!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 23:35  توسط MeTi RoBaH  | 

دوست!

دوست!

دوست من سلام!

فقط یه خواهشی داشتم اونم اینه که خواهشن هر وبلاگی که سر میزنین نظر بدین. با دادن نظر که بیش از 1 دقیقه هم طول نمیکشه باعث میشین دلگرم بشیم و خوشحال بشیم از اینکه  کسایی هستن که مطالب ما رو میخونن  و به وقتی که ما صرف کردیم و این وبلاکها رو نوشتیم ارزش قائل هستند!!

 

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا                گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

 

تو اجتماع به کسی دوست میگن که رابطه عاطفی و صمیمی با شخص خاصی  دارد و... . اما من یه تعریف دیگه دارم که میخوام بگم :

دوست؛ کسی که تورو تو سختی ها یاری می کنه و و تنهات نمیذاره،کسی که تو غم و شادیهای تو شریکه، کسی که وقتی با کسی حرفت شد یا دعوا کردی تعصبتو می کشه، کسی که حاضره به خاطر شاد کردنت هرکاری بکنه؛کسی که طاقت دیدن اشکهای تورو نداره و...!

و همچنین دوست؛ کسی که تورو تو سختی ها تنها میذاره؛ کسی که زیره پاتو خالی میکنه؛ کسی که به ناموست چشم داره؛ کسی که بخاطر رسیدن به اهداف خودش تو رو نردبان قرار میده؛ کسی که تورو ارزون میفروشه؛ کسی که به مال و اموالت چشم داره؛ کسی که فقط اسم دوست رو یدک میکشه ولی از پشت خنجر میزنه و...!

دوستی با هرکه کردم خصم مادرزاد شد                  آشیان هر جا گزیدم لانه صیاد شد

آنکه را با خون و جگر پروردمش                       عاقبت خنجر کشید و بر سرم جلاد شد

 

تو این زمونه همه جور دوستی پیدا میشه! از دوست خوب،بامرام،وفادار گرفته تا دوست نامهربان،بداخلاق و حتی دوست اینترنتی!! اما جالبش اینه که دوست هر نوع هم که باشه لازمه زندگی هست. چون اصلا ما به کسی که دوست نداره بدبینیم! واضح بگم اگه ما کسی رو بشناسیم که دوست نداره پیش خودمون فکر میکنیم که طرف خوش اخلاق نیست یا روابط عمومیش خوب نیست یا...اما هستن کسایی که زیاد علاقه ای به دوستیابی ندارن یا به قول خودمون دوست باز نیستن! در عوض کسایی هم پیدا میشن(مثل خودم) که علاقه زیادی به دوست دارن و تو هر شغلی هر منطقه ای یا هر فرهنگی دوست دارن! حالا به نظر شما کدوم یک از اونا تو زندگیشون موفق هستن ؟ جواب هیچکدام بود!! چون افراط و تفریط موجب شکست و فنا میشه!

کسی که زیاد تو اجتماع دوست نداره تو بیشتر کاراش که نیاز مبرمی به دوست داره لنگ میزنه،خوب ممکنه طرف اصلا احتیاج به پول داره که نمیخواد خانوادش بفهمن اما از اونجایی که دوستی نداره که به این اعتماد هم داشته باشه.....! مزیت دوست کم هم اینه که طرف راحته! فقط خودش و افکار و گرفتاریهای خودشو...!

اما قضیه راجع به کسی که زیاد رفیق بازه و دوستهای زیادی تو اجتماع داره برعکسه اولیه! خداییش تا حالا چندتاتون از دوست یا دوستانتون ضربه خوردین یا به هر نحوی لطمه دیدین؟ اما میدونین همه تقصیرا زیر سره دوستتون نیست.یه جورایی هر سه نفرتون!! باهم شریکین. میگین چرا سه تا؟! خوب معلومه شما و دوستتون بعلاوه بختتون!! یه شعره به زبان ترکی که میگه :

Harkima dost dedim doshmane jan oldi mana          doshman oz bakhtimidi indi ayan oldi mana

معنیش اینه که : به هر کی که دوست گفتم دشمن جانم شد؛ الان واسم عیان شد که دشمن بخت خود من بود!

تا حالا به فکرتون رسیده که دوستتون رو امتحان کنین؟ یا اونو تو شرایطی قرار بدین که به اخلاق و نحوه برخوردش با مشکل یا چیزی که هم به شما و هم به اون ربط داره؟ یا پی بردین که بعضی از دوستاتون شما رو فقط واسه پول یا مقام یا.. میخوان؟ چرا بعضی از دوستاتون به شما احترام بیشتری نسبت به سایر دوستاتون میذارن؟ و سوالات زیادی که میشه از خودتون بپرسین و با جواب دادن به هر کدومشون پی به این راز ببرین  که : بهترین دوست آدم خود آدمه !!

خیلی اتفاق افتاده که من با دوستام سر یه موضوعی اختلاف نظر داشتیم که گاه منجربه مشاجره لفظی و حتی ضرب و شتم شده ! اما تا حالا نشده که از دوستی کینه ای به دلم داشته باشم، حتی از اون دوستی که بهترین کس.منو تو دنیا از من گرفت! صرفا بخاطر اینکه من اعتقاد دارم یا نباید دوست داشته باشی یا اگه داشتی باید پای لرزشم بشینی!!

حالا بیخیال اینا! مطلب راجع به دوست اونقدر زیاده که اگه تمومه فضای بلاگفا رو هم بدن باز جا نمییشه تا همشو نوشت! اما من یه نظری دارم که کل حرفای بالاایی خودمو نقض میکنه با اینکه میدونم دوست میتونه عامل بدبختی آدم بشه ولی من نیمه پر لیوان رو میبینم و میگم: (یعنی شاعر میگه!)

دوست نزدیک تر از من به من است                                    وین عجب بین که من از وی دورم

چه کنم؟با که توان گفت که دوست                                     در کنار من و من معذورم!

 

نمیخوام دوستام از دستم ناراحت بشن اما:

 

دوست دارم و دانم که توئی دشمن جانم ، از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم!؟...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 0:33  توسط MeTi RoBaH  | 

دوست داشتن

دوست داشتن !

سلام!

قصد نداشتم به این زودی آپدیت کنم ، اما یه موضوعی پیش اومد که باعث شد کمی دلخور بشم از دسته بعضیا..!

تصور بعضی اینه که چون کسی رو دوست دارن پس مالک اون شخص هم هستن ؛ به عبارت واضح تر خیال میکنن کسی رو که دوست دارن مال اوناست..!

دوست داشتن دلیلی بر مالکیت افراد نیست..!

انسان هر چقدر هم چیزی رو دوست داشه باشه نباید نسبت به اون چیز احساس مالکیت بکنه. چون هرچه قدر احساس مالکیت به اون چیز بیشتر بشه دل کندن و جدایی هم سخت تر میشه! آدم باید وقتی احساس مالکیت بکنه که اون چیزو میخواد نه اینکه اون چیزو دوست داره!

خواستن با دوست داشتن خیلی فرق داره. شما اگه کسی یا چیزی رو فقط دوست داشته باشین هرگز به اون نمیرسین (درست عین من که نرسیدم!) چون فقط دوسش دارین و صرفا از دید دوست داشتن بهش نگاه میکنین؛ ولی اگر همراه دوست داشتن اون رو بخواین یعنی بخواین بهش برسین و بدونین که از رسیدن به اون احساس خوشبختی می کنین حتما به اون میرسین!(پس بعد از این به جای اصطلاح عامیانه دوست دارم از اصطلاح متداول خیلی میخوامت ! استفاده کنید!) و اینم بدونین که رسیدن به خواستتون مستلزم صرفه وقت،هزینه و زدن قید خیلی دیگه از خواسته هاتونه.

به عبارت شیوا تر دوست داشتن جز برای ابراز محبت و ایجاد رابطه صمیمی و تلقین کاربرد دیگه ای نداره!! و اون چیز که از همه چی مهمتره همون خواستنه که نشون دهنده درصد علاقه به طرف مقابل و همچنین نشون دهنده اعتماد به نفس خودتونه. چون در صورت نرسیدن حداقل پیش خودتون احساس شرمندگی میکنین!!

چطور ممکنه آدم به یکی بگه:  تو رو دوست دارم : تو همه چیه منی ؛ تو مال منی! ولی یه بارم نگفته باشه که می خوامت! اما انتظار داشته باشه که به عشقش برسه در حالی که نخواسته قدمی به سوی اون برداره و اون رو هدفش قرار بده! و برا رسیدن به اون برنامه ریزی کرده باشه!

نمیخوام بگم من به هر چیزی که میخوام داشته باشم برنامه ریزی میکنم؛ اما لااقل به اون چیزی که میخوام برسم اونرو هدفم قرار میدم (کاش از اول اینکارو مبکردم!) به این مثال توجه کنین:

من دوست دارم  ماشین بخرم! خوب شما میگین همه دوست دارن با ماشین بخرن! اما اگه بگم : من میخوام ماشین بخرم! قضیه خیلی فرق میکنه. در دوست داشتن هیچ اجباری نیست(تعهدی ندارم نسبت به اون چیز که ذوست دارم؛ ) ، یعنی من خودمو به فشار نمیندازم تا پول در بیارم و ماشین بخرم هر وقتم یادش بیفتم بازم میگم دوست دارم ولی فعلا پول ندارم! اما وقتی که میگم میخوام ماشین بخرم! از هر جایی هم که شده پول تهیه میکنم و میرم ماشین میخرم! چون اگه خودمو بفشار نندازم و ماشین رو نخرم احساس شکست میکنم چون به خواستم نرسیدم نه به اونکه دوسش داشتم! چون آدم به خیلی از چیزایی که دوست داره نمیرسه! مثلا شما دوست دارین برین کره ماه! اما نمیتونین برین و اینم اصل معقول بودن خواستتونه! یعنی خواسته و هدفتون نباید از حد معقول بگذره و بره تو لاین تخیل ،اما دوست داشتن هیچ حد و مرزی نداره.

با استناد به مثال بالا می مهمیم که رسیدن به معشوق با رسیدن به مادیات زیاد فرق نداره! اگه فقط دوسش داری ، باید فکر رسیدن به اونو از سرت بیرون کنی! اما اگه دوسش داری و میخوای مال تو باشه (البته خواستن معقولانه) خودتو به هر آب و آتیشی میزنی که به اون برسی و مطمئن باش اگه اونو هدفت قرار بدی نه تنها به اون بلکه در سایه تلاشی که برای رسیدن به اون میکنی به خیلی چیزای دیگه هم میرسی!

خواستن نوعی تعهده که تو به خودت داری! یعنی اگه در امر رسیدن به هدفت کوتاهی بکنی احساس میکنی که به تعهدی که دادی عمل نکردی و خودتو بازخواست میکنی و دنباله ایراداتت میگردی و این درست همونچیزیه که عشق به آدم یاد میده! و برای رسیدن به هدفت سعی میکنی ایرادات و اشکالاتی که داشتی رو برطرف کنی و این همون اعتماد بنفسی هس که نمیذاره شما ترسی از شکست داشته باشین.

خلاصه مطلب این شد که برای هرچی که میخوای داشته باشی و پیشت باشه و ماله تو باشه تلاش میکنی ولی برای اون چیز ک دوسش داری جز حسرت و خون دل خوردن نمیتونی کاری بکنی پس منم می خوامتون! گرچه شما فقط منو دوست دارین!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 23:47  توسط MeTi RoBaH  | 

ژیدایش عشق.عشق و زندگی.تنهایی.مرگ

بنام آنکه ما را آفرید تا پرستش کنیم هرآنچه را که دوست میداریم!

پس خدایا! به هر آنکه دوستش داری بفهمان که عشق بهتر از زندگی کردن است و به هر آنکه دوسترش میداری بچشان که دوست داشتن از عشق هم والاتر است!

 

میخوام قبله هرچیز سلامی کرده باشم و عرض ارادتی بکنم خدمت همه دوستانی که وقتشونو میذارن تا اراجیف منو بخونن.

یه خواهش کوچولو هم دارم که سعی کنین هر وبلاگی رو که می بینین حتماً نظرتون رو هم بنویسین تا با این کارتون مارو تو بهنر نوشتن راهنمایی کرده باشین!

 

مبدا پیدایش عشق!

حتما میگین که جوابش واضحه از وقتی که خدا انسانها رو آفرید! آره درسته اما چجور شد که عشق بوجود اومد؟

یه داستانی هست که من درست نمیدونم که حقیقت داره یا نه جالا بخونین قضاوت با خودتون :

 

عشق اگر روزه ازل در دل دیوانه نبود         *      تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود

 

میگن اون قدیما وقتی خدا حضرت آدم رو آفرید بعده یه مدت آدم احساس تنهایی کرد و از خدا خواست که یه همنوع واسش خلق کنه خدا هم حوا رو آفرید ؛

بعد از مدتی آدم و حوا باهم دعواشون شد و آدم به خدا گفت که : من دیگه اینو (حوا) نمیخوام! خدا هم حوا رو از کنار آدم برداشت! بعد یه مدت آدم باز حساس تنهایی کرد و دوباره از خدا خواست که حوا رو برگردونه! خدا هم قبول کرد و حوا رو برگردوند اما خدا یه شرط گذاشت که دیگه هیچوقت حوا رو برنگردونه آدم هم قبول کرد و روزی رسید که باز دعواشون شد اما چون آدم میدونست خدا دیگه حوا رو برنمیداره با حوا قهر کرد و حرف نزد (اولین قهر تاریخ) باز آدم دید تنهاست رفتو با حوا آشتی کرد و اینچنین شد که یواش یواش احساس کردن که بدون هم نمیتونن زندگی کنن! اما از اونجایی که حوا زن بود و خدا اونو جوری آفریده بود که جذاب باشه آدم هرروز بیشتر جذب این موجود میشد تا این که اولین عشق زمینی بوجود اومد و آخر سر هم باعث شد هردوشون از بهشت بیرون بشن ! اما بئظره من این کاره شیطان نبود که باعث شد بنی آدم از بهشت اخراج بشن این عشق آدم به حوا بود که چنین بلایی رو سره ما آورد!

چون اگه حوا نبود شیطون نمیتونست آدمو اغفال بکنه و این همون عشقه آدم به حوا بود که به گفته حوا اون میوه رو خورد و با خوردنش از امر خدا سرپیچی کرد و باعث اخراجش از بهشت شد!

(به تعبیری عشق به همنوع یا عشق به مادیات و.. خود شیطان هستن، چون اگه عشق به چیزی نباشه انسان واسه رسیدن به اون چیز اصلاً تلاش نمیکنه چه برسه به گناه!پس این عشقه که آدمارو گول میزنه تا مرتکب جرم بشن نه شیطان.)

 

حالا ما از این داستان میتونیم چندتا نتیجه بگیریم :

1-              اول اینکه زنها کمی زودتر از مردها گول میخورن!

2-              دوم اینکه زنها دسته کمی از شیطون ندارن چون اوناهم خوب بلدن با ظاهرشون هر مردی رو اغفال کنن!

3-      این عشق بود که ما رو از بهشت اخراج کرد پس فکر کنم به این نتیجه برسین که عشق چیزه خیلی خوبیم نیست!

4-              هیچ عاشقی به عشقش نمیرسه چون خدا عاشقای زمینی رو دوست نداره 

5-      و آخر سر اینکه هر بلایی سر آدم ها میاد زیر سره خانوماست ! به تاریخ برگردین و ببینین خانوما با گول زذنه مردا چکارا که نکردن مثلاً :

تخریبه تخت جمشید توسط اسکندر مقدونی اونم به خاطره اینکه خانومشون امر کرده بودن!

کشته شدن حضرت علی(ع) توسط ابن ملجم مرادی به خاطره اینکه خانومه قطّام فرموده بودن که اگر علی رو بکشی زنت میشم!

کشته شدن امام حسن(ع) توسط خوده شخص زنشون بوسیله خوراندنه زهر.

 و این اواخر هم مسئله حجاب واسه خودش سرو صدایی به پا کرده که اونم زیر سره خانوماست..!

و....

پس حالا دیدین که این مخلوقات (زنها) علاوه براینکه : ظریف ، دوست داشتنی ، مهربون ، زیبا ، لطیف ، تودل برو و ... هستن یه کم هم شیطون تشریف دارن، یعنی به عبارت ساده تر خود شیطونن! دور از حضور!

اما از خدا میخوام که هیچ خونه رو خالی از این مخلوقات نازه بانمکه شیطون نکنه !

امیدوارم که سرتونو درد نیاورده باشم ..!

 

بیایید عشق را خالصانه تقدیم آنکس کنیم که صادقانه مارا دوست میدارد !

 

خواهی که جهان در کف اقبالِ تو باشد                   خواهانِ کسی باش که خواهانِ تو باشد

 

 

عشق و زندگی!

 

یه روز یک یه دانشجو از استادش میپرسه : استاد! ببخشین، عشق یعنی چی؟

استاد رو به شاگرد میکنه و میگه : میری به یه مزرعه گندم همون طور که از یه طرف مزرعه وارد شدی بزرگترین و زیباترین خوشه گندم رو میچینی و میاری پیش من . اما اینم بدن که حق نداری برگردی عقب و باید از یه طرف وارد بشی و از طرفه دیگه خارج!

شاگرد میره به یه مزرعه گندم و طبقه گفته استاد از یه طرف وارد میشه! شاگرد کمی که میره جلو میبینه یه خوشه بزرک و زیبا هست اما همینکه میخواد بچینه میبینه جلوتر از اون خوشه بزرگتر و زیباتری هم هست! میره جلو تا اونو بچینه بازم میبینه جلوتر زیباترش هست و همینطور میره تا میرسه به آخر مزرعه بدون اینکه خوشه ای چیده باشه و از اونجایی که استاد گفته بود حق بازگشت به پشت سرتو نداری دست خالی برمیگرده پیش استاد!

استاد میپرسه که چی شد پسرم؟ شاگرد در جواب میکه : استاد رفتم مزرعه به هر خوشه بزرگ و زیبا که رسیدم خواستم بچینم اما دیدم جلوتر از اون قشنگترش هم هست تا اینکه به آخر مزرعه رسیدم ولی از اونجایی که گفته بودین حق نداری برگردی منم دست خالی اومدم!

استاد میگه: عشق یعنی همین!!!

شاگرد اینبار میپرسه : استاد پس اونموقع زندگی یعنی چی ؟

استاد میگه این دفعه میری به یه جنگل و بلندترین و در عین حال قطورترین درخت رو قطع میکنی و میاری پیش من! ولی اینبارم مثله دفعه قبل حق برگشت نداری !

شاگرد میره به یه جنگل و وقتی به اولین درخت بلند و قطور میرسه قطع میکنه و میاره!

استاد میپسرسه: چی شد ؟ درخت رو آوردی؟  شلگرد جواب ویذه و میگه : بله استاد! آوردم. استاد میپرسه چطور شد که آوردی؟

شاگرد گفت : استاد رفتم به جنگل و به اولین درخت بلند و قطور که رسیدم قطع کردمش و آوردم ! چون ترسیدم مثله دفعه قبل برم جلوتر و از جنگل بیرون بیام و چون نمیتونم برگرم بازم دست خالی برگردم! واسه همین اولین درخت بزرگ رو قطع کردم و آوردم.

استاد گفت : پسرم! زندگی یعنی همین!!!

 

نتیجه گیری از داستان:

1-           اول باید زندگی کنیم بعد بریم دنباله عشق! یعنی اول به زندگیمون برسیم بعد به عشقمون !

2-           فقط میشه یک بار زندگی کرد اما همیشه واسه عاشق شدن وقت هست!

3-     اگه میخوای زندگی کنی به اولین گلی که رسیدی بچین چون میشه به همون گل هم عاشق شد اما اگه بخوای گل زیباتری بچینی ممکنه نه تنها نتونی بلکه شاید این گل رو هم از دست بدی چون راه برگشتی نداری!(به هر چمن که رسیدی گلی بچین و برو!)

4-     عشق چیزیه که هر چقدر جلوتر بری بهترشو میتونی پیدا کنی ! پس در انتخاب عشقت عجله نکن! عوضش زندگیتو بکن!

 این بود معنی دو کلمه عشق و زندگی! اما حالا میخوام خودم کمی راجع بهشون بنویسم!

عشق ؛ کلمه ای آشنا اما ناشناخته! آشنا از این جهت که هممون این کلمه رو بارها شنیدیم اما میدونم که تا حالا هیچ کدوم از ما نتونستیم به معنای واقعیش پی ببریم..!

        میدونین اولاً میخوام یه خورده رودرواسی رو کنار بزارم و باحاتون راحت باشم. خدایش راستشو بگین تا حال چند نفرتون به معنی حقیقیش پی بردین ؟ یا اصلا احساس کردین که بهش مبتلا شدین!؟ یا میدونین بعد از آلوده شدن به این بیماری خطرناک که مسری هم نیست  چجوری میشه علاجش کرد ؟ یا تا حالا به این نکته فکر کردین که عشق تنها مرضی هست که نمیشه پیشگیریش کرد؟!

        میدونم الان فکر میکنین  که حتماً مهدی یا زده به سرش یا سره کارتون گذاشته که این حرفارو میزنه! اما خداییش نه ؛
بذارین واضحتر بهتون بگم من عینه حقیقتو به شما میگم! چون دیگه تو زمونه ما عشق معنی و مفهومی نداره یا اگه داشته باشه مغز ما قادر به درکش نیست!    (قصد جسارت ندارم!) آخه میدونین کدوم آدم عاقلی تو این زمونه پیدا میشه که دلشو دو دستی تقدیمه یه نفر دیگه بکنه! به مولا همه اون حرفای اول آشنایی کشکه!

         بهتون گفتم که تو کل تاریخ دیده نشده کسی به عشقش برسه یا اگه برسه دووم بیارن! دلیلشم به نظر من واضحه، چون خداوند از عشقای زمینی خوشش نمیاد.

        حالا بی خیال این حرفای بالا! خداییش تا این لحظه که این مطلب رو میخونین چند نفرتون از ته دل کسی رو دوست داشتین ؟ آره درسته هممون؛ چون انسان موجودیه که دوست داشتن تو ضمیرشه! اما عاشق چی؟ چندتاتون عاشق شدین؟

        توجه کنین میگم عاشق!! قدیمیا به کسی میگن عاشق که واسه عشقش از همه چی دست بکشه! یعنی اگه کمی دقیق فکر کنین عشقای قدیمی همشون این شکلی بودن . مجنون به خاطر لیلی دست از همه چی کشید و خودشو زد به کوه و بیابون ! فرهاد واس خاطر شیرین دست از کارش ورداشت و با تیشه افتاد به جونه کوه تا واس خانوم بیستون رو بسازه! و....

        اما جونه داداش اگه امروزه این کارارو بکنن آیا به عشقشون میرسن ؟ نه! چون الان دیگه فرق داره...معشوقه امروز پول میخواد ماشین میخواد خونه میخوادو... حالا شما یکی از عاشقای امروزی میتونین قید همه چیزو بزنین و به فکر عشقتون باشین؟ بازم جواب نه! چون اونوقت کاری پولی یا خونه ای ندارین که به عشقتون برسین!

        من قصد ندارم شمارو از عشقتون دلزده کنم یا به قول خودمون سردتون کنم و میدونم شما اونقدر عاقل هستین که با حرفای من دلسرد ئشین ! اما کمی عاقلانه به خودتون و عشقتون فکر کنین؟ ببینین اگه شما کار نداشتین ، معشوقتون آیا بازم میخواد که با شما باشه؟ اگه پول نداشته باشین چی؟و...

        نمیخوام بگم عشقای امروزی یا بخاطر پوله یا تیپ و قیافه یا بخاطر هوس!! اما این تن بمیره میتونین تصور کنین که مثلاً منه بیکاره بی پوله... آیا میتونه به عشقش برسه؟ این درسته که عشق باید دوطرفه باشه اما عشق هم حد و مرزی داره که اگه تا وقتش نتونی برسی تاریخ انقضاش میرسه و میبینی  بله یهو خانوم زده به سرش و میخواد با پسر فلان کارخونه دار ازدواج کنه! و شما هم باید همش خون دل بخورینو و خودتونو نفرین بکنین که چرا نتونستین نیگهش دارین؟ هی به خودتون میگین : محاله! فلانی منو دوست داشت! اون به من خیانت نمیکرد! حاضر بود بخاطر من جونشو بده! باهم عهد بسته بودیم که تا آخر عمر باهم باشیمو همدیگرو تنها نزاریمو از این حرفا غافل از اینکه خانوم داره مهمونای عروسیشو دعوت میکنه و شما هم فقط بلدین سیگار بکشین و مشروب بخورین تا مثلاً به خودتون تلقین بکنین که بی خیالین! بعدشم خانوم میاد و میگه: عزیزم! منو ببخش نمی خواستم اینجوری بشه! بابام به زور منو راضی کرد که ازدواج کنم و از این مزخرفات و کمی هم واستون آبغوره میگیره تا به اصطلاح گوشاتونو دراز کرده باشه و دل شمارو بدست آورده باشه تا شما باور کنین که اون خودش بی تقصیره!

        آخر سر یه چیزی هم از شما طلبکار میشه که چرا زودتر نرفتی خواستگاریش! بعد که کمی دید شما خودتونو مقصر میدونین و آروم شدین برای اینکه میخواد خودی نشون بده که مثلا هنوزم دوستون داره میگه: عزیزم! اگه من طلاق بگیرم بازم حاضری با من باشی! کجایی پدر خدابیامرز اون اگه تو رو میخواست که از اول نمی رفت ازدواج کنه خودشو به هر آب و آتیشی میزد تا به تو برسه. بعدشم معلوم نیست اصلا خانوم طلاق بگیره یا نه! اصلاً بگیره هم مگه غیرتت قبول میکنه با کسی که با یکی دیگه خوابیده ازدواج کنی!

 و اینچنین میشه که خانوم میره پی زندگیش و شما میمونین با یه دنیا خاطره و کمی عکس یادگاری بهمراه یه دل شکسته که تو اونم پر از غم و غصه و تازه از اونجای شکسته قلبتونم هرچی درد و غمه میریزین تو سینتون که مبادا رفقا بفهمنو مسخرتون کنن! وقتی حالیتون میشه که افسردگی گذفتین و روزی هزار جور زهرمار میل میکنین تا درداتون التیام پیدا کنه!                                                                                                          

اینا که چیزی نیست وقتی بیدار میشین که تازه می فهمین ای داد هنوز چند واحد از دروس دانشگاهی مونده که هیچ!خدم سربازیتونم منده! پس خودتونو میزنین به عالم بیخیالی! دارین همه چیزو بیخیال میشین که میبینین خانوم یا میل زده یا نیمه نوشته یا با هر وسیله ارتباطی پیغوم داده که: عزیزم باور کن که از وقتی رفتی دردی جانکاه مرا فرا گرفته و غم دوری تو مرا از پای درآورده دیگر توان استقامت ندارم و این را نوشتم که بدانی بیشتر از هر کسی برایم عزیزی، پس سلامتی تو را از درگاه عبودیت مسعلت دارم. وسلام علیکم .... بازم می افتین  به فکرش اما نه این دفعه سرتون خرده به سنگ و گوله حرفای لفظ قلمشو نمیخورین و تو خودتون میگین : (هی نشین غصه نخور رفته که رفته ....) و تازه اینجا متوجه میشین که باید عوضشو سره دیگرون خالی کنین واس همین به هر دختری میرسین ابراز عشق الکی مکنین تا مخشو بزنینو ببرین خونتون تا به اصطلاح اغده هاتونو سره اون خالی کنین ! غافل از اینکه خانوم قبل از اینک بیاد خونه شما به دوستش سپرذه که فلان ساعت با 110 تماس بگیره و بگه که فلان جا فلان گناه کبیره ای در شرف انجامه تا مامورا بریزن خونتونو شمارو با ایشون بگیرن تا خانوم بدون دغدغه عقد شما بشن!

وقتی به خودت میای که میبینی چندتا بچه نیم وجتی دورو برتو گرفتن و بابا بابا میکنن ........ و دوباره سره خیلی از جوونا همون بلایی میاد که سره خودت اومده! پس قبل از این که همه اونایی که من گفتم به حقیقت بپیونده عاقل باش و نذار کسی با پا گذاشتن به قلبت همزمان احساسات ، عواطف ، آبرو و...رو  لگدمال بکنه!

نه! این فکرو نکنین. من نه متال بازم نه عقیدم اونطوریه! که بگم عاشق نشین یا عاشق شدی بمیر! آخه ناسلامتی ما هم یه زمونی عاشق بودیم(شاد هنوزم باشیم!).

امروز حرفام خیلی زیاد شد انشاالله اگه عمری باشه بازم راجع به این موضوع بحث میکنیم.  اما بیشوخی میگم بدون عشق نمیشه زنذگی کرد! حالا خودم موندم سر  دوراهی که آیا عشق رو دوباره جستجو کنم یا نه زندگیمونو بکنم تا عشق خودش بیاد سروقت من و منو پیدا کنه! (عجب خودخواهی هستم من)

 

 

تنهایی!

دلا خو کن بتنهایی که از تنها بلا خیزد       سعادت آنکسی یابد که از تنها بپرهیزد

 

راجع به تنهایی خیلی شعرا گفتن یا زیاد روی این موضوع بحث شده اما با اجازتون من میخوام نظرات شخصیمو راجع به تنهایی بنویسم!

تنهایی! میدونین که یکی از علایم عاشق بودن ، میل انسان به تنها بودن یا انزوا طلبیه! (خدارو شکر ما که دنباله تنهایی نیستیم) یعنی آدم وقتی به یه نفر دیگه عاشق میشه از اونجایی که میخواد بیشتر به معشوقش فکر کنه و خوب فکر کردنم مستلزم یه جای ساکته که انسان فکرش جای دیگه مشغول نباشه از این رو ، رو میاره به یه جای ساکت که علاوه بر ساکت بودن تنها هم باشه تا کسی نتونه سکوتش و آرامششو بهم بزنه!

میگفتم! اما خداییش تنهای هم عالمی داره! میگی نه امتحان کن! تازه آدم وقتی تنها میشه علاوه بر اینکه میتونه خوب فکر کنه میتونه راحتم خودشو بشناسه!

البته  وقتی میگیم تنها ؛ دلیلیم نداره که آدم دور از همه کس باشه! میبینی طرف بین 10 تا آدمه اما هوش و هواسش اونجا نیست ! داره تو عالم خودش سیر میکنه! واسه خودش طرح میریزه گریه میکنه میخنده و ... اما اونایی هم که دور و برش هستن فکر میکنن بیچاره یا زده به سرش یا دیوونه شده..!

این چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن !؟

 

یکی دیگه از دلایل تنهایی ضربه خوردن از اجتماع یا به هر نوعی شکست هم میتونه باشه ! (متن زیرو بخونین خوب معنی حرفمو میفهمین!)

تو اگر میدانستی؛ که چه دردی دارد؟! که چه زخمی دارد؟! خنجر از دسته رفیقان خوردن! هرگز از من نمی پرسیدی که چرا تنهایی!؟

 

واقعاً آیا انسان میتونه تنهایی رو تحمل بکنه؟ من که میگم نه! حالا با یه مثال روشنتون میکنم(حالا هی میگین این مهدی دست از سره آدم و حوا ورنمیداره!)

اگه آدم میتونست تنهایی رو تحمل بکنه هیچ وقت از خدا نمیخواست که براش یه همنوع(حوا) رو بیافرینه تا از تنهایی در بیاد! همونجور تنها زندگی شو میکرد و آخر سر عمرش تموم میشد و ماهم اینجا نبودیم تا براتون اراجیف تلاوت کنیم!

البته به منم مربوط نیست که کی دوست داره تنها باشه کی میخواد نباشه! البته روی سخن من با کسایی هست که مثلا status  میزنن تنهاترین دختره....! تنهاترین! یا امثال اینا. به نظر من تنهایی هم دسته خوده آدمه اگه نخواد نمیزاره تنها هم باشه! مگه غیر اینه که سرنوشت انسان با تنهایی رقم خورده(تو وقتی تو رحم مادرت بودی تنها بود<حالا چند گلوها استثنا هستن> ، وقتی آدم خلق شد تنها بود و...) اما آدم چون خواسته از تنهایی هم در اومده! پس تا نخوای نمیتونی از تنهایی هم در بیای؛ آخه بعضی از ما هم دوست داریو الکی عذاب بکشیم یا با این کار مثلاً به دیگرون بفهمونیم که بله فلانی بدجور عاشقه یا خیلی وفاداره و...

اونروز با یکی از دخترای چت داشتم حرف میزدم سره همین موضوع تنهایی! حرف جالبی زد و گفت: من تنهاییم به هیچ دلیلی نیست که تو میگی! مشکل من یه چیز دیگست! من نمیتونم به کسی بگم! من فلان من بهمان ! ...

منم حدس زدم خانوم مبتلا به مالیخولیاست! چون مگه میشه آدمیزاد بدون هیچ دلیل منطقی بگه تنهام اونم وقتی که دورو برشو دوستای اجتماعی گرفتن؟! حالا یا ایشون اشتباه میکنن یا من! اما من اینو میدونم که بعضی از آدما هم پیدا میشن که خودشونو میزنن به تنها بودن! یعنی ادای آدمای تنها رو در میارن...!

اما توصیه من به شما بعنوان یه دوست! اینه که سعی نکنین خودتون رو تنها بذارین یعنی هرجور شده اگه تنها هم شدین خودتونو از تنهایی در بیارین! به مولا ارزش نداره! آدم تو تنهایی دق میکنه تازه تنها و یه تنه نمیشه هرکاری کرد ! به فکر این باشین که باهم و کنار هم کاراتونو انجام بدین و به اهدافتون برسین! منظور اینه که اون فکر و رویایی که تو ذهنتون هست و تو تنهایی بهش فکر میکنین با مشورت میتونین به نتیجه بهتری برسین مشورت کردنم مستلزمه تنها نبودنه.

تنهایی فقط وقتی لازمه ک نخوایین کسی رو اذیت کنین! یعنی موقعی که میدمونین اگه وارد جمع بشین کسایی پیدا میشن که از ناراحت و دپرس بودن شما اونا هم ناراحت و دلگیر میشن! همون موقعا وقت خوبیه واسه تنها بودن! واسه تنها فکر کردن و...

اما من تو عالم غیره خدا هیچکسی رو سراغ ندارم که تنها باشه! حتما میگین چطور ممکنه؟ آدم بره یه جای دور افتاده که هیچ بنی آدمی اونطرفا نباشه خوب 100% تنهاست. اما نه اونجا هم تنها نیست. اولا خدا همیشه باهاته! ثانیا مگه غم میذاره آدم تنها باشه! 

بنازم غیرت غم را دمی نگذاشت تنهایم!

 

 

مرگ!

 کس نمیداند کدامین روز می آید                      کس نمیداند کدامین روز میمیرد

از اسمشم معلومه که خیلی جوون پسنده ! اما جوونا بیشتر خود مرگ رو دوست ندارن! مشتقات مرگ رو دوست دارن! مثله خودکشی ، خودزنی و...! این درسته که میگن : اون(مرگ) شتری که دره خونه هرکسی میخوابه! اما این شتر عزیز مونده به میلش که کی بیاد در خونت! دیدیه زود اومد دیدی نیومد یا اصلاً آق شتره اومد ولی ازت خوشش نیومد و همچی جفتکت زد که پرت شدی اونور ولی چون شتره خوابش نبرده شما هم همونجور موندین تو کما! حالا بعضیا هم پیدا میشن که خیلی نترسن واسه همین میبینی با ازرائیل پاسور بازی میکنن! اینجور آدما از مرگ نمیترسن! نمیخوام با حرفام بهتون بگم که اونایی که خودکشی میکنن نترس و بی باک تشریف دارن! نه درست برعکس! اونا هم ترسو و بزدل هستن هم اغده ای..! میگین چرا؟ الان میگم ! چون اگه اونا ترسو نبودن خودشونو نمیکشتن و میموندن تا با سرنوشت بجنگن! اما از اونجایی که ترسو هستن و میترسن از زندگی شکست بخورن واسه همسن میخوان از واقعیت فرار کنن و رو به خودکشی میارن! مگه غیر اینه که جونه آدمی دسته خداست! مگه غیر اینه که هیچ کس از لحظه مرگ خودش خبر نداره! پس اونا چجور میخوان تو کار خدا اخلال ایجاد کن! اما مرگ دسته خداس اگه قراره بمونی میمونه و اونم به هیچ عنوان نمیتونه از دسته خودش خلاص بشه!

نمیدونم شاید با خوندنه وبلاگه من فکر کنین من آدمه مذهبی تشریف دارم! اما نه اینو بدونین من شخصا طرف حق رو میگیرم، حالا چه دینی باشه چه غیر دینی!

راجع به مرگ دیگه زیاد حرفی ندارم اما اگه عمری باقی بود و آقا شتره طرفای خونه ما نپلکید تو مبحثه خودکشی براتون بیشتر راجع به مرگ مطلب مینویسم! (یکی نیست به من بگه آخه کی میخونه که اینطوری خودتو تحویل میگیری!)

 

 

 

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 23:34  توسط MeTi RoBaH  |